۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه


دوست گربه ماهی تو
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
اگه تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چارچوب از پوست وبا سیبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:
"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی اینجا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام
اون فکرای کشنده تنهایی رو از مغزت پاک کنم."
وبعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی:"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای
زندگی اونا می آد."

براتیگان، ریچارد. دری لولا شده به فراموشی. ترجمهٔ یگانه وصالی فلاح. تهران: نشر چشمه
پ ن:نمی دونم تو این برکه هیچ گربه ماهی هست؟!

۱ نظر: