داشتم فکر می کردم قراره زندگیم پر از حضور بشه.قراره منم یه آدم خصوصی داشته باشم...
داشتم عاشق می شدم.می خواستم عاشق بشم.نشد...ما از جنس هم نبودیم.همین!
پ ن:به طرز عجیبی زیباتر شده بودم و خونم خوش بود به شکل تابلویی!یعنی چی آخه؟!!!
۱۳۸۸ خرداد ۹, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۸, جمعه
can you keep a secret?
من از هم اتاقیم ساناز متنفرم.م..ت..ن..ف..ر..م.
امیدورام بمیره!خر!
از من کوچیک تره ها اما دچار توهمه که ازم بزرگتره اصلا از همه بزرگتره!یه دوس پسر داغونم داره که! البته ایشون تو همه چی آخرشن زیبایی،هیکل،اندام ،درس،نمره!رشته اش خاکه!الهی بمیره.اینقده ازش ناراحتم که!
--
یه دختر نیم وجبی (واقعا نیم وجبه،از اینجا تا اینجا دقیقن !)داریم به نام پگاه،یه دوس پسر داره که 24 ساعته با او در حال مکالمه،مدافعه،مداخله،شروور،اشک،اندوه،لبخند،خنده و کلا ما که نفهمیدیم جریان چیست؟سلامم بلد نیس.کلا بزرگترو کوچیک ترو!یعنی این مساله تو خوابگاه من همگانیه.نه سلام،نه صبح بخیر،نه شب بخیر!واسه من که تو خونه مون همه جون بودیمو تا ظهر بخیر نمی گفتیم هیچ کی نمی رف تو اتاق خودش،بسیار این شرایط سخت است!
صبح خرس آبیمو می بوسم و به کاکتوسام سلام می کنم البته سلام با صدای بلند به همه هم می دهیم که البته بازخورد کمی دارد!
---اساسن اینجا در سوئیت های مختلف از هر درو دیواری گل اعم از شاخه ای دسته ای سبدی آویزان است که صد البته کار همین دوس پسرهای گرامی شان می باشد!حالا منم خوچ خیال،آخی چقدر همو دوس دارن!از قضا فرداش دوباره اونها رو با دوس پسرهای متنوع،دسته گل های متنوع تر می بینم و به یه جاییم هس که این چه اوضاعیه؟!
----هنوز مونده اما تا بتونم تنهایی خونه داشته باشم اما!
-----یادم افتاد دوباره..آخ...الهی ساناز بمیره..مثلا تو خواب..الهی تو همین خوابای همیشگی طولانی اش بمیره!مردم از بس هروقت و بی وقت اومدمو دیدم یکی خوابه!اصلا کی گفته آدما می تونن بیان و کتابامو که دوس دارم تو تختم ولو باشن رو جمع کنن؟!حریم خصوصی یعنی هیچی،یعنی کشک!
------اما من به یه جایی ام هس..می ترسم کم بیارم گاهی.دلمو می گیرونن گاهی زیاد و جای یه نفر خالیه تا شاید نه حتما دنیامو امن و امون کنه.(یک نفر هیچ مصداق خارجی ندارد تا این لحظه)
من از هم اتاقیم ساناز متنفرم.م..ت..ن..ف..ر..م.
امیدورام بمیره!خر!
از من کوچیک تره ها اما دچار توهمه که ازم بزرگتره اصلا از همه بزرگتره!یه دوس پسر داغونم داره که! البته ایشون تو همه چی آخرشن زیبایی،هیکل،اندام ،درس،نمره!رشته اش خاکه!الهی بمیره.اینقده ازش ناراحتم که!
--
یه دختر نیم وجبی (واقعا نیم وجبه،از اینجا تا اینجا دقیقن !)داریم به نام پگاه،یه دوس پسر داره که 24 ساعته با او در حال مکالمه،مدافعه،مداخله،شروور،اشک،اندوه،لبخند،خنده و کلا ما که نفهمیدیم جریان چیست؟سلامم بلد نیس.کلا بزرگترو کوچیک ترو!یعنی این مساله تو خوابگاه من همگانیه.نه سلام،نه صبح بخیر،نه شب بخیر!واسه من که تو خونه مون همه جون بودیمو تا ظهر بخیر نمی گفتیم هیچ کی نمی رف تو اتاق خودش،بسیار این شرایط سخت است!
صبح خرس آبیمو می بوسم و به کاکتوسام سلام می کنم البته سلام با صدای بلند به همه هم می دهیم که البته بازخورد کمی دارد!
---اساسن اینجا در سوئیت های مختلف از هر درو دیواری گل اعم از شاخه ای دسته ای سبدی آویزان است که صد البته کار همین دوس پسرهای گرامی شان می باشد!حالا منم خوچ خیال،آخی چقدر همو دوس دارن!از قضا فرداش دوباره اونها رو با دوس پسرهای متنوع،دسته گل های متنوع تر می بینم و به یه جاییم هس که این چه اوضاعیه؟!
----هنوز مونده اما تا بتونم تنهایی خونه داشته باشم اما!
-----یادم افتاد دوباره..آخ...الهی ساناز بمیره..مثلا تو خواب..الهی تو همین خوابای همیشگی طولانی اش بمیره!مردم از بس هروقت و بی وقت اومدمو دیدم یکی خوابه!اصلا کی گفته آدما می تونن بیان و کتابامو که دوس دارم تو تختم ولو باشن رو جمع کنن؟!حریم خصوصی یعنی هیچی،یعنی کشک!
------اما من به یه جایی ام هس..می ترسم کم بیارم گاهی.دلمو می گیرونن گاهی زیاد و جای یه نفر خالیه تا شاید نه حتما دنیامو امن و امون کنه.(یک نفر هیچ مصداق خارجی ندارد تا این لحظه)
۱۳۸۸ خرداد ۷, پنجشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۶, چهارشنبه
-ماجرای عاشقانه
برای اولین بار
15ثانیه به یک مگس ژاپنی خیره بودم
او روی یک آجر قرمز
در"میت سوی پلازا"نشسته بود
واز آفتاب لذت می برد.
اصلا اهمیتی نداد که من به او خیره شدم
داشت سروصورتش را تمیز می کرد
شاید داشت
برای قرار ملاقاتش
با یک دوشیزه مگس زیبا آماده می شد،که قرار بود نوعروسش
شود؛
یا با دوستان خوبی
که قرار داشت ناهار را بعدا
سر ظهر
در"میت سوی پلازا"
باهم صرف کنند.
.
.
.
به طور عمیقن واضحی!:ریچارد براتیگان
برای اولین بار
15ثانیه به یک مگس ژاپنی خیره بودم
او روی یک آجر قرمز
در"میت سوی پلازا"نشسته بود
واز آفتاب لذت می برد.
اصلا اهمیتی نداد که من به او خیره شدم
داشت سروصورتش را تمیز می کرد
شاید داشت
برای قرار ملاقاتش
با یک دوشیزه مگس زیبا آماده می شد،که قرار بود نوعروسش
شود؛
یا با دوستان خوبی
که قرار داشت ناهار را بعدا
سر ظهر
در"میت سوی پلازا"
باهم صرف کنند.
.
.
.
به طور عمیقن واضحی!:ریچارد براتیگان
۱۳۸۸ خرداد ۴, دوشنبه
اتفاق عجیب جدید اینکه بالاخره کیف پول منم دزدیده شد!
روزهاست که دارم حسابامو مسدود می کنم.تمام کارتای اعتباریم،کارت دانشجویی،انواع کارتای کتابخونه ام!تصور کن..کارت کتابخونه ملی ام.واقعا یعنی چه جوری یعنی به همون سختی باید بگیرمش دوباره!؟
یه دختر تین ایجر بود که تیز اومد تو آرایشگاه و تیز کیفمو ورداشت و گوله کرد رفت.حالا قسمت جالب قضیه اینجاست،گوشی ام روش بودا،اما اون فقط کیفمو برد!هرچی فک می کنم که چرا؟قابل درک نیست برام!
ای دختر تین ایجر عزیز خواهچ می کنم کیفمو بیار...زندگی ام توش بود که!
...
می ترسم که سر یکی از همین مرخصی های این روزها،جا بمونم.
روزهاست که دارم حسابامو مسدود می کنم.تمام کارتای اعتباریم،کارت دانشجویی،انواع کارتای کتابخونه ام!تصور کن..کارت کتابخونه ملی ام.واقعا یعنی چه جوری یعنی به همون سختی باید بگیرمش دوباره!؟
یه دختر تین ایجر بود که تیز اومد تو آرایشگاه و تیز کیفمو ورداشت و گوله کرد رفت.حالا قسمت جالب قضیه اینجاست،گوشی ام روش بودا،اما اون فقط کیفمو برد!هرچی فک می کنم که چرا؟قابل درک نیست برام!
ای دختر تین ایجر عزیز خواهچ می کنم کیفمو بیار...زندگی ام توش بود که!
...
می ترسم که سر یکی از همین مرخصی های این روزها،جا بمونم.
۱۳۸۸ اردیبهشت ۳۰, چهارشنبه
گفت اول:
داخلی،صبح،آشپزخونه
-این بار چندمیه که اینو به خودم می گم؟!
"هیچ کاری در زندگانی سخت تر از پوست کندن تخم مرغ آب پز داغ نیست!"
گفت دوم:
حالم بهتره!اصلا انگار نه انگار دیروز داشتم می مردم.واقعنی تفکر می کنم که این تکنولوژی تولید دارو و پیشرفتهای روزافزون پزشکی چه کارها که نمی تواند بکند!
گفت سوم:
دارم میرم خونه.پیش مامانم.لوس کردن خودم واسه مامانٍِِ خونم،کم شده!
گفت چهارم:
اینقده درس و مقش دارم که.اما به هیچ جام نیست.میرم سفر حتی که!همیشه همین جوری بوده.موقع کنکور کارشناسی مهمونیمم رفتم رفیق بازی ام کردم..کنکور ارشدم هویجوررر..هرکاری دوس داشتم کردم.الانم یک انسان موفقی هستم که حتی!
داخلی،صبح،آشپزخونه
-این بار چندمیه که اینو به خودم می گم؟!
"هیچ کاری در زندگانی سخت تر از پوست کندن تخم مرغ آب پز داغ نیست!"
گفت دوم:
حالم بهتره!اصلا انگار نه انگار دیروز داشتم می مردم.واقعنی تفکر می کنم که این تکنولوژی تولید دارو و پیشرفتهای روزافزون پزشکی چه کارها که نمی تواند بکند!
گفت سوم:
دارم میرم خونه.پیش مامانم.لوس کردن خودم واسه مامانٍِِ خونم،کم شده!
گفت چهارم:
اینقده درس و مقش دارم که.اما به هیچ جام نیست.میرم سفر حتی که!همیشه همین جوری بوده.موقع کنکور کارشناسی مهمونیمم رفتم رفیق بازی ام کردم..کنکور ارشدم هویجوررر..هرکاری دوس داشتم کردم.الانم یک انسان موفقی هستم که حتی!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سهشنبه

نخست:
صبح زود بازم از یه مسیر اشتباه رفتم پیش بچه هام اما به موقع رسیدم!خوب بود کلاسم اما آخرش به طرز سوگ ناکی کاهش انرژی رو احساس کردم تو خودم.
دو دیگر:داشتم برمی گشتم درس سر فرمانیه همین جوری حالم هی داش دگرگون تر می شد..سرگیجه شدید،تهوع،سردرد.نمی دونستم چی کار کنم.
سه دیگر:
خودمو رسوندم به بیمارستان تجریش!اشکی می ریختم نمی دونم چرا؟!از همون نگهبانیش با حالت یک کبوتر بچه می پرسیدم آقا من سرم گیج می ره،چی کار کنم؟!آقاهه گفت برو اورژانس.می تونی بری؟اصلا نمی تونستم جواب بدم!گریه می کردم همش!
چهاردیگر:
رفتم پیش دکتر اورژانس البته بعد کلی جستجو!دکتره داش یه مرد تصادف رو رتق و فتق می کرد.گفتم دکتر سرم گ..ییج میره.گفت:دراز بکش دخترم.حالا مثلا ده سال ازم بزرگتر بودها!خوبه نگفت مادرجان یا حاج خانم!معاینه ام کرد.فشارم رو هشت بود.که انگار خوب نیس!
پنج دیگر:
بالاخره بعد گرفتن قبض پزشک و سرم و آمپول خودم خودمو بستری کردم رو یه تختی!هیچ کی نبود بخدا.اصلا انگارجزو وظایف بیمار هست این مسائل!
شش دیگر:
سرمم یک ساعت بعد تمومید.اینقد حالم بد بود که نگو!یکمی بهتر شدم انگار بعدش اما سرم داش از سنگینی می مرد!
حالا تصور کن می خواستم یکی بکشدش،نبود کسی!بالاخره خودم بستمش بلند شدم و رفتم گفتم آهای جماعت پزشکین و پرستارها من کلاس دارم باید برسم.اما همه می گفتن باید برگه ترخیص بگیری هی!اما من که پرونده نداشتم که.اصطلاحا مریض سرپایی بودم!اینو هم خودم تشخیصیدم!
بالاخره از پزشکم کمک گرفتم و ایشان دستور ترخیص صادر کردند.
هفت دیگر:
اومدم خونه و بیهوش شدم(خوابیدم البته یعنی).حالا فردام هزارویکی کار دارم که همش واسه خودم دعا می کنم خوب شم که!تازه سفری هم در پیشه که اگه خوب شم گریزناپذیره!
پ ن:البته ناگفته نماند بیماری ناشناخته من نمود جدیدی از ویروس سرماخوردگی بود!که به طرز سوگ ناگی پدرمو درآورد.به حالت نوستالژیکی حالم بده!کاشکی مامانم بود که!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۸, دوشنبه
تقریبا با یک سلام ساده
تقریبا با یک سلام ساده
همه چیز آغاز می شود
آنقدر گریه می کنی،تا خوابت ببرد
ولی هنوز حیرانی که او کدام گوری رفته.
*به طور عمیقا واضحی:ریچارد براتیگان!
نخست:امروز دیر بیدار شدم با اینکه دیشبش کلی زودتر از همیشه خوابیده بودم حتی!اما به هیچ جام نبود خوب که فکر کردم اصلا هیچ کدوم از کارام عقب نیفتاد و اصلا چه بهتر که خوابیدم و چه بدتر که کابوس می دیدم همش!
دو دیگر:اصلا من معتقدم آدمایی که سر یه کارین حالا هرکاری مهم یا نه خیلی مهم،باید بدونن اساسن نفس اون کار یعنی وظیفه شما اینست که به عنوان مثال مشکل این بنده خدای مراجعه کننده را حل کنید!اصلا به خاطر همیناس که پول می گیرید دیگه!
و همیشه خودمم سعی می کنم سنگ ها رو هرجوری که می تونم از جلوی پای آدما وردارم.اینو جدی می گم!
(واضحه که امروز این خانمه تو آموزشمون( که شبیه حجم مخروطی سیاه رنگیست!) هیچ رقمه کنار نمی یومد و همش داش شونه خالی می کرد.هی بش می گفتم بابا من دانشجو ام وظیفه ام درس خوندنه(مثلا) اینا وظیفه توئه زیربار نمی رف که نمی رف!!
سه دیگر:
باز به این نتیجه رسیدم که هنوز توانایی ریکاوری خودم رو دارم حالا به ضرب و زور شاهنامه خوانی در منزل رفقا،درددل دوست 32 سالم با من جوجه(بخدا تازه فهمیدم اینقدشه!) و تو از طلوع صبحی گوش دادن ها در نیایش و رانندگی لالا که رسمن دیونه شم وبلعیدن بوی بارون و شاید حتی خود بارون و دوش و پوشیدن دامن چهارخونه قارمیز مورد علاقه ام و حتی تکرار ماکارونی خوردنم .
تقریبا با یک سلام ساده
همه چیز آغاز می شود
آنقدر گریه می کنی،تا خوابت ببرد
ولی هنوز حیرانی که او کدام گوری رفته.
*به طور عمیقا واضحی:ریچارد براتیگان!
نخست:امروز دیر بیدار شدم با اینکه دیشبش کلی زودتر از همیشه خوابیده بودم حتی!اما به هیچ جام نبود خوب که فکر کردم اصلا هیچ کدوم از کارام عقب نیفتاد و اصلا چه بهتر که خوابیدم و چه بدتر که کابوس می دیدم همش!
دو دیگر:اصلا من معتقدم آدمایی که سر یه کارین حالا هرکاری مهم یا نه خیلی مهم،باید بدونن اساسن نفس اون کار یعنی وظیفه شما اینست که به عنوان مثال مشکل این بنده خدای مراجعه کننده را حل کنید!اصلا به خاطر همیناس که پول می گیرید دیگه!
و همیشه خودمم سعی می کنم سنگ ها رو هرجوری که می تونم از جلوی پای آدما وردارم.اینو جدی می گم!
(واضحه که امروز این خانمه تو آموزشمون( که شبیه حجم مخروطی سیاه رنگیست!) هیچ رقمه کنار نمی یومد و همش داش شونه خالی می کرد.هی بش می گفتم بابا من دانشجو ام وظیفه ام درس خوندنه(مثلا) اینا وظیفه توئه زیربار نمی رف که نمی رف!!
سه دیگر:
باز به این نتیجه رسیدم که هنوز توانایی ریکاوری خودم رو دارم حالا به ضرب و زور شاهنامه خوانی در منزل رفقا،درددل دوست 32 سالم با من جوجه(بخدا تازه فهمیدم اینقدشه!) و تو از طلوع صبحی گوش دادن ها در نیایش و رانندگی لالا که رسمن دیونه شم وبلعیدن بوی بارون و شاید حتی خود بارون و دوش و پوشیدن دامن چهارخونه قارمیز مورد علاقه ام و حتی تکرار ماکارونی خوردنم .
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۷, یکشنبه

http://http://gentlepurespace.com/blog/archives/pablo-reinoso-surreal-spaghetti-benches
واقعا اگه می دونستین خوردن ماکارونی پراز نخودفرنگی و قارچ وذرت و فلفل سبزو تازه مخلوطی از اشکالش(پیچ پیچی و دیگر انواعش!مثلا) تو یه صبح آخر اردی بهشتی چه حال و هوای بهشت گونه ای بهتون می ده،لحظه ای درنگ نمی کردین!من سندرم ماکارونی دارم به گمانم، یعنی که حاضرم هفت روز هفته صبح و شوم همش انواع ماکارونی به علاوه اشکالش،نوش جان کنم!البته این شکل اغراق شده شه!چون بهرحال من عاچق ژامبون گوشت و قارچ با سس فراوان،انواع کباب،انواع ماهی به جز تن،آش رشته باباش بزغاله کشته! و احتمالا این پست ادیت می شه چون من الان ماکارونی م تموم شد و فعلا میلی به هیچ چی ندارم انگار که حتی!
پ.ن نخست:و البته باید حتما تاکید کنم از کله پاچه متنفرم!تصور کن..چشم، گوش، بناگوش،مغز،زبووون!وای خدایا تصور کن یکی بخواد مغز و زبونتو بخوره!وای خدایا طباخی چش آبی روبروی پارک لاله رو دیدی؟وای اسم دیدی به این افتضاحی آخه!اندر اسمها زیباییها و نازیباییها و تاثیرشان در کاهش یا افزایش اشتها در فرصت بعد خواهم گفت.
پ. ن دو دیگر:من مدرک آشپزی و شیرینی پزی دارم حتی!...سالها پیش دوس می داشتم رفتم کلاسش آخرش گفتن حالا بیا یه امتحانم بده،منم دادم و اینجوری شد که حالا مامانم به جز انواع هنرهای دیگه که از انگشتام می ریزه این هنر دارای مدرک نیز باعث افتخارشه!در مواقع خاص البته!
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۴, پنجشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۳, چهارشنبه
۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۱, دوشنبه

دوست گربه ماهی تو
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
اگه تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چارچوب از پوست وبا سیبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:
"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی اینجا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام
اون فکرای کشنده تنهایی رو از مغزت پاک کنم."
وبعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی:"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای
زندگی اونا می آد."
براتیگان، ریچارد. دری لولا شده به فراموشی. ترجمهٔ یگانه وصالی فلاح. تهران: نشر چشمه
پ ن:نمی دونم تو این برکه هیچ گربه ماهی هست؟!
اگه می شد ته یه برکه زندگی کنم
اگه تو قالب یه گربه ماهی و
تو یه چارچوب از پوست وبا سیبیل،
و یه بعدازظهر
تو می اومدی و وقتی ماه روی خونه تاریک من
می درخشید،لبه ی عشق من می ایستادی و فکر می کردی:
"چه قدر
این جا کنار این برکه زیباست،ای کاش یکی اینجا بود که منو
دوس داشت."
که من بهت بگم:"من دوستت دارم و می خوام
دوست گربه ماهی تو باشم،می خوام
اون فکرای کشنده تنهایی رو از مغزت پاک کنم."
وبعد یه هو تو احساس آرامش کنی و
از خودت بپرسی:"نمی دونم تو این برکه
هیچ گربه ماهی هست؟به نظر جای خوبی برای
زندگی اونا می آد."
براتیگان، ریچارد. دری لولا شده به فراموشی. ترجمهٔ یگانه وصالی فلاح. تهران: نشر چشمه
پ ن:نمی دونم تو این برکه هیچ گربه ماهی هست؟!
اشتراک در:
نظرات (Atom)

.jpg)




