- کیه؟
- تو.
۱۳۸۸ تیر ۴, پنجشنبه
بین ایستگاه پنج و هفت توچال،احساس می کنه اون گیاهیه که آفتاب و آب رو می مکه تا زندگی کنه!
(مقتبس از! فروغ: روی خاک)
پ ن:حس می کنه و می بینه آروم شدن همه؛ تو وبلاگا می بینه(حال همه دگرگونه اما نه دگرگونی ناشی از مسائل روز شایدم تاحدی آره اما بیشتر نه.اینو ازگاهی خوشبختی چه دست نیافتنیست این روزهانه یار نه موزیک نه الکل نه سیگارنه فیلم نه کتاب تا تنها راه تحمل پذیری هستی در ادبیات غرقه شدن است ها می فهمه)،تو مرکز خریدااز مرفهین بی درد همیشه درحال خریددیشب تو تندیس و غیرمرفهین نسبتا بادرد می فهمه.حتی تو توچال!البته اونجا فرق می کنه کلا آدما تو کوهستان متفاوتن اما حرف از اتفاقات نیس حتی که!
اینا همه خوبش می کنه کلن که لازم نیس بار اینهمه عجایب و غرایب وتلخی ها و اندوهگینی هارو اونم تنهایی تحمل کنه. اساسن تو خیلی اتفاقات حالا چه ساده چه پیچیده که گاهن به اون ربطی هم نداره و اصلا مسئله مال کس دیگه اس و کاملن خصوصیشه بیشتر از اشخاص مربوطه خودشو می کشتیده سابقن. اما حالا کلی متفاوت شده دخترم به هیچ جاش نیس گاهن!(به این حالت گویند بزرگ شدن گویی!)
پ پ ن:البته این فقط در مورد مسائل خصوصی اطرافیانه نه مسائل عمومی و گاها حیاتی!
مثلن چندصبح پیش دوس پسر دوستش بهش زنگ می زنه می گه من دوستتو گروگان گرفتم به مامانش بگو تا دخترشو بم نده خودش می دونه و...!و اون چنان آسمون و زمین رو بهم دوخت که انگار خودش گروگانه و الخ!نتیجه این شد که اونا فردا بر گشتن و زندگی خوب و خوشی رو تا آخر عمر ادامه دادن!
(مقتبس از! فروغ: روی خاک)
پ ن:حس می کنه و می بینه آروم شدن همه؛ تو وبلاگا می بینه(حال همه دگرگونه اما نه دگرگونی ناشی از مسائل روز شایدم تاحدی آره اما بیشتر نه.اینو ازگاهی خوشبختی چه دست نیافتنیست این روزهانه یار نه موزیک نه الکل نه سیگارنه فیلم نه کتاب تا تنها راه تحمل پذیری هستی در ادبیات غرقه شدن است ها می فهمه)،تو مرکز خریدااز مرفهین بی درد همیشه درحال خریددیشب تو تندیس و غیرمرفهین نسبتا بادرد می فهمه.حتی تو توچال!البته اونجا فرق می کنه کلا آدما تو کوهستان متفاوتن اما حرف از اتفاقات نیس حتی که!
اینا همه خوبش می کنه کلن که لازم نیس بار اینهمه عجایب و غرایب وتلخی ها و اندوهگینی هارو اونم تنهایی تحمل کنه. اساسن تو خیلی اتفاقات حالا چه ساده چه پیچیده که گاهن به اون ربطی هم نداره و اصلا مسئله مال کس دیگه اس و کاملن خصوصیشه بیشتر از اشخاص مربوطه خودشو می کشتیده سابقن. اما حالا کلی متفاوت شده دخترم به هیچ جاش نیس گاهن!(به این حالت گویند بزرگ شدن گویی!)
پ پ ن:البته این فقط در مورد مسائل خصوصی اطرافیانه نه مسائل عمومی و گاها حیاتی!
مثلن چندصبح پیش دوس پسر دوستش بهش زنگ می زنه می گه من دوستتو گروگان گرفتم به مامانش بگو تا دخترشو بم نده خودش می دونه و...!و اون چنان آسمون و زمین رو بهم دوخت که انگار خودش گروگانه و الخ!نتیجه این شد که اونا فردا بر گشتن و زندگی خوب و خوشی رو تا آخر عمر ادامه دادن!
۱۳۸۸ خرداد ۳۱, یکشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۸, پنجشنبه
حالش خوبه؟!
آره...پنج صبح بیدار شده(اساسن روزایی که صبح زود بیدار می شه حالش خوبه!)مافین بی بی می خوره الان حتی که...
ترجمه داره اندازه چی!مقش داره و به خیلی جاهاش هست که حتی!چون دل و دماغ نداره مثل همه، این روزا!
دوستش بیمارستانه باید بره پیشش تنهاس آخه حیوونی!
درواقع گمان می کرد امروز بیرون نمیره و واسه همین لباساشو(همه لباساشو تقریبا)شسته و حالاچی جوری بره بیرون آخه؟!!
پ.ن:
*داره میره.
*سیستم ایمنی بدنش ضعیف شده ظاهرا!این دومین بار تو دو ماه گذاشته اس که سرما می خوره در حد بنز!
۱۳۸۸ خرداد ۲۷, چهارشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۴, یکشنبه
می بینه: شکستگی ها،داغونی ها،بهم ریختگی ها!از پارک وی تا تجریش...
می بینه: مردمی که دسته دسته می رن ولیعصر،زن و مرد،بچه، پیروجوون!اصلا هم تعجب نمی کنه!
می بینه: مردی که کنار پیاده رو خیابون فاطمی تو همین حال و هوا داره نماز می خونه.
می بینه: یه چیزایی که هیچ جاشون پیدا نیس و یه چیزایی دستشونه که یه صدایی میده! تا حالا اون این چیزارو ندیده بوده!
1.دیروز،غروب،حوالی فاطمی:
پدر زنگ زده بهش گفته:دخترم اگه فک می کنی چیزی عوض می شه برو اما من می دونم تو دختر عاقلی هستی!
2.صبح،خارجی،تو تاکسی،چمران:
گمان می کنه کسی دل و دماغ هیچی نداره امروز از دیروز.برعکس روزای پیش که انگار همه حس و حال حتی اضافه کاری هم داشتن که!
3.ظهر،خارجی،تو تاکسی،حوالی پارک وی:
آقا رانندهه می گه سالها قبل..یکیو کشتن شب هفتش مردم ریختن بیرون،چهلمش و اینجوری بود که انقلاب شد!اما دخترم این کتکا این کشته شدنا چیزیه که از دستتون میره فقط!
4.ظهرتر،خارجی،چمران حالا،تو تاکسی همچنان:
یه ساختمون زشت می بینه.حالش به بد دچار دگردیسی می شه!
پ ن:دیشب شب بدی بود.
پ ن تر:
امروز روز مادره انگار؛بهشون گفت مادر مهربونتونو بکشین؛سپهره می گه:شیما جون میشه شمارو بکشم؟!
۱۳۸۸ خرداد ۲۳, شنبه
۱۳۸۸ خرداد ۲۲, جمعه
۱۳۸۸ خرداد ۲۰, چهارشنبه
به بچه هام گفتم بکشید پدیده ای به نام انتخابات:
(توضیح:بچه هام 3تا6سالشونه!)
شرح کشیده ها:
غزل،5ساله:
یک عالمه دختر که عکس موسوی دستشونه،یک عالمه دخترم دارن می رقصن!
پاشا،4ساله:
بین یه عالمه چیز دیگه یه تصویر با یه ضربدر قرمز روش!
آرتین،5ساله:
ای بابا،همش ترافیک ترافیک،ترافیک!
امیرعلی5ساله:
مناظره شونو تو سانتافه مون دیدیم.بابام ا.ن نیه!مامانم موسویایی!(سوسک بشم اگه عین حقیقتو نگفته باشم!)
کیارش3ساله:
ا.ن را تمساحی می خورد!
پ.ن:
(بیشترنقاشی ها میرحسین داشت.از کجا فهمیدم؟...از لبخند و عینکی که همه جا حضور داشت!)
(توضیح:بچه هام 3تا6سالشونه!)
شرح کشیده ها:
غزل،5ساله:
یک عالمه دختر که عکس موسوی دستشونه،یک عالمه دخترم دارن می رقصن!
پاشا،4ساله:
بین یه عالمه چیز دیگه یه تصویر با یه ضربدر قرمز روش!
آرتین،5ساله:
ای بابا،همش ترافیک ترافیک،ترافیک!
امیرعلی5ساله:
مناظره شونو تو سانتافه مون دیدیم.بابام ا.ن نیه!مامانم موسویایی!(سوسک بشم اگه عین حقیقتو نگفته باشم!)
کیارش3ساله:
ا.ن را تمساحی می خورد!
پ.ن:
(بیشترنقاشی ها میرحسین داشت.از کجا فهمیدم؟...از لبخند و عینکی که همه جا حضور داشت!)
۱۳۸۸ خرداد ۱۸, دوشنبه
۱۳۸۸ خرداد ۱۴, پنجشنبه
گفتگوهای زیر از کتابی به نام Disorder in the American Courts نقل شدهاند . اینها نمونههایی از محاورههایی است که واقعاً در دادگاههای آمریکا رخ داده و بعد توسط گزارشگران نقل شدهاند.
-وکیل مدافع: خوب دکتر، آیا این صحت ندارد که وقتی شخصی در خواب میمیرد، تا صبح روز بعد متوجّه این مسأله نمی شود؟
شاهد: شما واقعاً در امتحان وکالت قبول شدهاید؟
--وکیل مدافع: ازدواج اوّل شما چگونه خاتمه پیدا کرد؟
شاهد: با مرگ.
وکیل مدافع: و با مرگ چه کسی؟
شاهد: حدس بزن.
---وکیل مدافع: میتوانید آن شخص را توصیف کنید؟
شاهد: قدش متوسط بود و ریش داشت.
وکیل مدافع: مرد بود یا زن؟
شاهد: اگر آن موقع سیرکی در شهر نبوده، به نظرم مرد بوده.
----وکیل مدافع: تمام پاسخهای شما باید شفاهی باشد، خوب؟ شما به کدام مدرسه رفتهاید؟
شاهد: شفاهی.
-----وکیل مدافع: شما صلاحیت دادن نمونهٔ ادرار را دارید؟
شاهد: شما صلاحیت پرسیدن این سؤال را دارید؟
------وکیل مدافع: دکتر، پیش از انجام دادن کالبدشکافی، آیا وجود علائم حیاتی را چک کردید؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: آیا فشار خون را چک کردید؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: چک کردید که آیا تنفس دارد یا نه؟
شاهد: نه.
وکیل مدافع: پس، ممکن است که وقتی کالبدشکافی را شروع کردید مصدوم زنده بودهباشد؟
شاهد: نه
.وکیل مدافع: چه طور میتوانید این قدر مطمئن باشید دکتر؟
شاهد: چون مغزش در یک شیشه روی میزم بود.
وکیل مدافع: متوجهم، با این حال آیا ممکن است که مصدوم هنوز زنده بوده باشد؟
شاهد: بله، شاید هنوز زنده بوده و کار حقوقی میکرده.
۱۳۸۸ خرداد ۱۳, چهارشنبه
این پست دیروزیست بس که این من خسته بود که!
. نازنین(3ساله) :معمولا بابا مامانم دعوام می کنن اگه بترسم!پس من معمولا نمی ترسم!معمولا!
. این من بسیار دلش می خواست یه چیزی واسه خودش بخره.در اینجور مواقع اول از همه یه ست گیگیلی لباس-زیر تو ذهنش جلقه می زنه،از بس که عاچق خرید از این دسته!اما در نهایت کنگر می خره!
. اندر باب کنگر خریدن:
این من دوصد بار از مامان و خانومای تو کنگرفروشی!روش پختنش رو پرسید که البته روش ها بسیار متفاوت بود گاهی البته!نتیجتا همه موادی که همگان گفته بودند خریداری شد:
نتیجه منطقی:این من امروز واسه ناهار خورش کنگر دارد،اگه خدا بخواهد!
. در راه بازگشت این من با یه آقای خیلی سبزه از لحاظ پوست با لبای قلمبه خواستنی صددرصد که متاسفانه عینکم داشت به پهنای صورت همسفر بود!این دو در خلاف جهت هم به بیرون می نگریستند و هیچ تابلوهم نبود که شاید از زیر عینک به همدیگر هم می نگرند یا ...؟!این من پیاده شد و ماجرا تمامید!
. ازلحاظ علاقه به دنیای لوازم التحریر:
از این جهت که شغل این من اندکی نویسندگی لازم دارد،این من عاچق خریدن انواع قلم های خوش دست،روان و دقیقا با این ویژگی ها،نوکش تق تق نکنه،جوهر نده به انگشتای خوشگل این من و کل هیکل البته،همچین حال کند آدم از نوشتن و هی بنویسد!
نتیجه:این من،شهر کتاب نیاوران،3تا stabilo،یه data writing،یه جامدادی گیگیلی!
به خانه باز می گردیم.
. نازنین(3ساله) :معمولا بابا مامانم دعوام می کنن اگه بترسم!پس من معمولا نمی ترسم!معمولا!
. این من بسیار دلش می خواست یه چیزی واسه خودش بخره.در اینجور مواقع اول از همه یه ست گیگیلی لباس-زیر تو ذهنش جلقه می زنه،از بس که عاچق خرید از این دسته!اما در نهایت کنگر می خره!
. اندر باب کنگر خریدن:
این من دوصد بار از مامان و خانومای تو کنگرفروشی!روش پختنش رو پرسید که البته روش ها بسیار متفاوت بود گاهی البته!نتیجتا همه موادی که همگان گفته بودند خریداری شد:
نتیجه منطقی:این من امروز واسه ناهار خورش کنگر دارد،اگه خدا بخواهد!
. در راه بازگشت این من با یه آقای خیلی سبزه از لحاظ پوست با لبای قلمبه خواستنی صددرصد که متاسفانه عینکم داشت به پهنای صورت همسفر بود!این دو در خلاف جهت هم به بیرون می نگریستند و هیچ تابلوهم نبود که شاید از زیر عینک به همدیگر هم می نگرند یا ...؟!این من پیاده شد و ماجرا تمامید!
. ازلحاظ علاقه به دنیای لوازم التحریر:
از این جهت که شغل این من اندکی نویسندگی لازم دارد،این من عاچق خریدن انواع قلم های خوش دست،روان و دقیقا با این ویژگی ها،نوکش تق تق نکنه،جوهر نده به انگشتای خوشگل این من و کل هیکل البته،همچین حال کند آدم از نوشتن و هی بنویسد!
نتیجه:این من،شهر کتاب نیاوران،3تا stabilo،یه data writing،یه جامدادی گیگیلی!
به خانه باز می گردیم.
اشتراک در:
نظرات (Atom)


