این پست دیروزیست بس که این من خسته بود که!
. نازنین(3ساله) :معمولا بابا مامانم دعوام می کنن اگه بترسم!پس من معمولا نمی ترسم!معمولا!
. این من بسیار دلش می خواست یه چیزی واسه خودش بخره.در اینجور مواقع اول از همه یه ست گیگیلی لباس-زیر تو ذهنش جلقه می زنه،از بس که عاچق خرید از این دسته!اما در نهایت کنگر می خره!
. اندر باب کنگر خریدن:
این من دوصد بار از مامان و خانومای تو کنگرفروشی!روش پختنش رو پرسید که البته روش ها بسیار متفاوت بود گاهی البته!نتیجتا همه موادی که همگان گفته بودند خریداری شد:
نتیجه منطقی:این من امروز واسه ناهار خورش کنگر دارد،اگه خدا بخواهد!
. در راه بازگشت این من با یه آقای خیلی سبزه از لحاظ پوست با لبای قلمبه خواستنی صددرصد که متاسفانه عینکم داشت به پهنای صورت همسفر بود!این دو در خلاف جهت هم به بیرون می نگریستند و هیچ تابلوهم نبود که شاید از زیر عینک به همدیگر هم می نگرند یا ...؟!این من پیاده شد و ماجرا تمامید!
. ازلحاظ علاقه به دنیای لوازم التحریر:
از این جهت که شغل این من اندکی نویسندگی لازم دارد،این من عاچق خریدن انواع قلم های خوش دست،روان و دقیقا با این ویژگی ها،نوکش تق تق نکنه،جوهر نده به انگشتای خوشگل این من و کل هیکل البته،همچین حال کند آدم از نوشتن و هی بنویسد!
نتیجه:این من،شهر کتاب نیاوران،3تا stabilo،یه data writing،یه جامدادی گیگیلی!
به خانه باز می گردیم.
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر