تقریبا با یک سلام ساده
تقریبا با یک سلام ساده
همه چیز آغاز می شود
آنقدر گریه می کنی،تا خوابت ببرد
ولی هنوز حیرانی که او کدام گوری رفته.
*به طور عمیقا واضحی:ریچارد براتیگان!
نخست:امروز دیر بیدار شدم با اینکه دیشبش کلی زودتر از همیشه خوابیده بودم حتی!اما به هیچ جام نبود خوب که فکر کردم اصلا هیچ کدوم از کارام عقب نیفتاد و اصلا چه بهتر که خوابیدم و چه بدتر که کابوس می دیدم همش!
دو دیگر:اصلا من معتقدم آدمایی که سر یه کارین حالا هرکاری مهم یا نه خیلی مهم،باید بدونن اساسن نفس اون کار یعنی وظیفه شما اینست که به عنوان مثال مشکل این بنده خدای مراجعه کننده را حل کنید!اصلا به خاطر همیناس که پول می گیرید دیگه!
و همیشه خودمم سعی می کنم سنگ ها رو هرجوری که می تونم از جلوی پای آدما وردارم.اینو جدی می گم!
(واضحه که امروز این خانمه تو آموزشمون( که شبیه حجم مخروطی سیاه رنگیست!) هیچ رقمه کنار نمی یومد و همش داش شونه خالی می کرد.هی بش می گفتم بابا من دانشجو ام وظیفه ام درس خوندنه(مثلا) اینا وظیفه توئه زیربار نمی رف که نمی رف!!
سه دیگر:
باز به این نتیجه رسیدم که هنوز توانایی ریکاوری خودم رو دارم حالا به ضرب و زور شاهنامه خوانی در منزل رفقا،درددل دوست 32 سالم با من جوجه(بخدا تازه فهمیدم اینقدشه!) و تو از طلوع صبحی گوش دادن ها در نیایش و رانندگی لالا که رسمن دیونه شم وبلعیدن بوی بارون و شاید حتی خود بارون و دوش و پوشیدن دامن چهارخونه قارمیز مورد علاقه ام و حتی تکرار ماکارونی خوردنم .
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر