۱۳۸۸ اردیبهشت ۲۹, سه‌شنبه




نخست:


صبح زود بازم از یه مسیر اشتباه رفتم پیش بچه هام اما به موقع رسیدم!خوب بود کلاسم اما آخرش به طرز سوگ ناکی کاهش انرژی رو احساس کردم تو خودم.


دو دیگر:داشتم برمی گشتم درس سر فرمانیه همین جوری حالم هی داش دگرگون تر می شد..سرگیجه شدید،تهوع،سردرد.نمی دونستم چی کار کنم.


سه دیگر:


خودمو رسوندم به بیمارستان تجریش!اشکی می ریختم نمی دونم چرا؟!از همون نگهبانیش با حالت یک کبوتر بچه می پرسیدم آقا من سرم گیج می ره،چی کار کنم؟!آقاهه گفت برو اورژانس.می تونی بری؟اصلا نمی تونستم جواب بدم!گریه می کردم همش!


چهاردیگر:


رفتم پیش دکتر اورژانس البته بعد کلی جستجو!دکتره داش یه مرد تصادف رو رتق و فتق می کرد.گفتم دکتر سرم گ..ییج میره.گفت:دراز بکش دخترم.حالا مثلا ده سال ازم بزرگتر بودها!خوبه نگفت مادرجان یا حاج خانم!معاینه ام کرد.فشارم رو هشت بود.که انگار خوب نیس!


پنج دیگر:


بالاخره بعد گرفتن قبض پزشک و سرم و آمپول خودم خودمو بستری کردم رو یه تختی!هیچ کی نبود بخدا.اصلا انگارجزو وظایف بیمار هست این مسائل!


شش دیگر:


سرمم یک ساعت بعد تمومید.اینقد حالم بد بود که نگو!یکمی بهتر شدم انگار بعدش اما سرم داش از سنگینی می مرد!


حالا تصور کن می خواستم یکی بکشدش،نبود کسی!بالاخره خودم بستمش بلند شدم و رفتم گفتم آهای جماعت پزشکین و پرستارها من کلاس دارم باید برسم.اما همه می گفتن باید برگه ترخیص بگیری هی!اما من که پرونده نداشتم که.اصطلاحا مریض سرپایی بودم!اینو هم خودم تشخیصیدم!


بالاخره از پزشکم کمک گرفتم و ایشان دستور ترخیص صادر کردند.


هفت دیگر:


اومدم خونه و بیهوش شدم(خوابیدم البته یعنی).حالا فردام هزارویکی کار دارم که همش واسه خودم دعا می کنم خوب شم که!تازه سفری هم در پیشه که اگه خوب شم گریزناپذیره!




پ ن:البته ناگفته نماند بیماری ناشناخته من نمود جدیدی از ویروس سرماخوردگی بود!که به طرز سوگ ناگی پدرمو درآورد.به حالت نوستالژیکی حالم بده!کاشکی مامانم بود که!

۱ نظر: